خب... حالا از چی بنویسم...
میدونید، الان اینجوری که هندزفری توی گوشمه و آهنگ پلی شده و نشستم روی تخت و با کتاب دفترای دورم و سرم رو کردم تو لپ تاپ وااااقعا یه سیگار میطلبه! بله من بچه ی بدی شدم و چیزی رو تجربه کردم که همه میگن بده و من متاسفانه بدم نیومد!! بعد میخوام بگم که خوابگاه یه امکاناتی داره که خونه نداره ولی خب مگه واقعا توی یه خوابگاه دخترونه چقدر میشه آزادی داشت؟! اصلا مگه توی این جامعه چقدر میشه داشتش؟! و من واقعا نمیدونم چیه این احساس لعنتی که منو بسته به اینجا !! حالا نیاید بگید آزادی این چیزا نیست و این حرفام رو به حرف قبلی دود و سیگار و اینا ربط بدید حرفم کلی بود!
امروز مامان یه چیزی رو پرسید که خب حدسش درست بوده و من قصد نداشتم بهش بگم ولی خب وقتی پرسید فکردم یه چیزایی فهمیده و سریع یه چیزایی گفتم و اندکی لو دادم بعد دیدم نه این فقط یه حدسش بوده و فکرده واسه همچین مسئله ای میخوام برم پیش روانشناس! :| خب هیچی دیگه من تقریبا لو دادم که خب البته طوری نبود و بعدش هم تا حدی مجبور شدم بگم واسه چه جور مسائلی میخوام برم پیش روانشناس، اندکی سربسته اندکی باز..! خلاصه که چه میکنه این فکر و نگرانیه مادرا -_-
بعد یه چیز دیگه هم که هست نمیدونم چرا مامان کلا بعضی وقتا نمیخواد بپذیره ممکنه یه چیزیمون باشه ما ! مثلا این علاقه ی شدید من به دود رو صرفا کنجکاوی میدونه و معتقده نباید بش فکر کنم، انگار که من میشینم مثلا به سیگار کشیدن فکر میکنم!! خب این یه احساس نیازه که خودش میاد! یا مثلا عدم توانایی من توی گریه کردن (که قبلا اینطور نبودم (باز که الان یکم بهتر از حدود یه سال پیش شدم)) رو اینطور توجیه میکنه که حتما عمیقا ناراحت نشدم!! محض رضای خدا آخه دخترا اشکشون دم مشکشونه!! من قبلا اشکم دم مشکم بود!! ناراحتی عمیییق؟! بیشتر از دل شکستگی؟! حالا دیگه نگفتم از تضادای درونی که احساس میکنم و... خب آدم نمیتونه همه چیزو واسه مامانش توضیح بده و بگه واسه اینا میخوام برم پیش روانشناس آخه هرچقدم آدم با مامانش راحت و دوست باشه(که خب ما هستیم) بازم یه جاهایی مامان، مامانه! روانشناس، روانشناس! دلم نمیخواد تضادهای درونیم رو واسش بشکافم چون ممکنه واقعا واسش ناراحت کننده باشه و اگر بخوام به راهنماییاش دراین مورد عمل کنم میشه ادامه ی همین تضادها!! درحالی که من یه نفر خارج از خونواده میخوام که کمک کنه بیشتر به خودم نزدیک بشم، با خودم کنار بیام و بیشتر خودم باشم. چیزی که بعضی وقت ها واقعا سخت میشه! و این تمام چیزیه که میتونم به مامان بگم! که میخوام با خودم کنار بیام و بتونم خودم باشم!!
یکشنبه هم احتمالا برم شهر دانشگاه برای یه جلسه ای واسه انجام یه اینستالیشن برای محرم، و خب کلاس که نداریم، یکی از دوستامم از راه دور میاد و می مونه خوابگاه، میخواستم برم واسه جلسه و برگردم خونه ولی فکردم شاید منم بمونم خوابگاه این یک هفته رو و با دوستم یکم ددر بریم و خوش گذرونی! ^_^ :دی
شبروان خيال...ما را در سایت شبروان خيال دنبال میکنید
برچسب: 518 81,518 89 icd 10,518 89,518 17,518 81 icd 10,518 175,518 83 icd 10,518 552,518 83,518 18, نویسنده: بازدید: 73