آنچه که امروز بر من می گذرد، ادامه ی درد های دیروزم است. شاید دیگر آنطور دردناک نیست، شاید دیگر حتی ناله ای را بلند نمی کند، شاید از خاطر ِ همه فراموش شده ، یا به اعماق ِ دوری از ذهن و خاطره رفته باشد. برای من اما، اثرش دستِ کم همچون جای بخیه های مانده بر سر و چانه ام ، واضح و آشکار است. زخم هایی که بر دل می نشیند، تاثیرش را همیشه بر رفتار و افکار و مهم تر و پیش از همه بر احساس آدم می گذارد. شاید هم بسیاری اش به همین سبب است تفاوت ِ من ِ بیست ساله ی امروز تا آن دخترک شانزده ساله ی سه-چهار سالِ گذشته. تفاوتِ احساسی که امروز بسیار حسش می کنم. امروز گاهی دلم برای آن دخترک شانزده ساله ی بی احتیاط تنگ می شود. عشق های شانزده سالگی، عشق های بی احتیاط، بی شک از بهترین و به یاد ماندنی ترین نوع عشق و احساس اند. از آن هایی که آدم هرگز برای تجربه اش پشیمان نمی شود، و اغلب، هرگز هم بهش نمی رسد! یک تجربه ی بی احتیاط ِ به یاد ماندنی؛ که البته، اعتماد آدم را از او می گیرد، و عمیق ترین احساسات ِ ساده ی صادقانه اش را، از اعماقِ وجودش می دزدد. و در عین حال همیشه به یاد ماندنی می ماند، و همیشه به یاد می آید، و همیشه جای خالی اش، در روزهای موفق و راحت و آرام ِ بی عشق، احساس می شود.
94.10.18
شبروان خيال...