
بعد از یک هفته دانشگاه و کارگاه و کار و فعالیت و خستگیxa0ِ در حد مرگxa0ِ آخرهفته، تنبلیم به نوشتن داشت برمیگشت!! :| ولیییی خب ترجیح میدم خودم رو ملزم به نوشتن اینجا بدونم چون تاثیر به سزایی توی حال خوبم داره! ^_xa0^ دوشنبه اینستالیشنمون توی دانشگاه به خوبی اوکی شد و 5شنبه جمعه هم کارگاه انجمنا بود و کلی خوش گذشتگی و دیدار دوست جون و یادگرفتن و برنامه ها xa0کارای پیش رو و همممه چیزای خوب و عالی! به چیزای منفی که همیشه هست هم نمیخوام فکنم و بذارم حال خوبمو ازم بگیره فعلا! ^_^ یعنی من هی میگم یکم ب...
ادامه مطلب
خب... حالا از چی بنویسم... میدونید، الان اینجوری که هندزفری توی گوشمه و آهنگ پلی شده و نشستم روی تخت و با کتاب دفترای دورم و سرم رو کردم تو لپ تاپ وااااقعا یه سیگار میطلبه! بله من بچه ی بدی شدم و چیزی رو تجربه کردم که همه میگن بده و من متاسفانه بدم نیومد!! بعد میخوام بگم که خوابگاه یه امکاناتی داره که خونه نداره ولی خب مگه واقعا توی یه خوابگاه دخترونه چقدر میشه آزادی داشت؟! اصلا مگه توی این جامعه چقدر میشه داشتش؟! و من واقعا نمیدونم چیه این احساس لعنتی که منو بسته به اینجا !! حالا نیاید بگید آزا...
ادامه مطلب
_ آیا سرتاسر زندگی یک قصه ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه ی خودم را نمی نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده اند. آرزوهایی که هر متل ساز مطابق روحیه ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.* xa0 یادمه کافه پیانو رو که میخوندم یه جاش می گفت توی هر کتاب داستانی یه جمله ی طلایی هست. xa0 دارم یه چیزایی می نویسم که به خودم قول دادم تا آخر تابستون ان شاالله تموم شه. انگار رسیدم به جاییش که جمله ی طلایی رو نوشتم! xa0 *بوف کور/صادق هدایت...
ادامه مطلب
bucket list خودتون رو داشته باشید. همیشه یه سری کارایی هست که میخوایم تو طول زندگیمون انجامشون بدیم و حتی فقط یک بار تجربه شون کنیم. مهم یا حتی کوچیک ساده و پیش پا افتاده، بعید و دور از ذهن و یا حتی کارایی که شاید هیچ تاثیری هم توی مسیر زندگیمون ندارن ولی میخوایم که انجام بشه. کارایی که نیازمند اینن که توی زندگیمون تجربه بشه. تهیه کردن این لیست و نوشتن دونه به دونه شون، این که در نهایت با انجام شدن هر کدومشون یه تیک خوشرنگ کنارش بزنی، احساس فوق العاده ای داره. هرچند از لیستxa0ِ (فعلا) سی تایی من...
ادامه مطلب
از وقتی دانشجو و به ویژه خوابگاهی شدم خیلی از فضای وبلاگ دور شدم. و حقیقتا هم به قدری خسته میشم که دیگه نایی نمی مونه و با پیدا کردن وقت بی کاری فقط می خوابم! ولی همیشه و در تمام مدت حسش رو با خودم دارم. احساس یک وبلاگ نویس بودن! به نظرم آدم هایی که وبلاگ نویس میشن و با وبلاگشون زندگی میکنن، حتی اگر بعد از مدت زمانی دیگه ننویسن، تا آخر عمر وبلاگ نویس می مونن. و این بخشی از شخصیت و احساسات آدم میشه. من هم بطبع تمام مدت میل به وبلاگ نوشتن رو همچنان حس میکردم و حتی پست هم مینوشتم و عکس هم می گرفتم ...
ادامه مطلب
اولxa0ِ جوانی، وقتی هنوووز هیچ بخش زندگیت به طور جدی شکل نگرفته؛ یعنی در عین تمام لذتی که از جوانیت میبری، می نویسی و می نویسی و در نهایت، به خاطر اینکه فلان کَسَک ها چه فکرها می کنند و چه حرف ها میزنند نمی توانی در محلی که برایش نوشتی عمومی اش کنی! .... به حقیقت که وبلاگ امن ترین و راحت ترین جا برای انتشار نوشته ها و احساساته. xa0تو فکرم که یک اکانت اینستای دیگه در کنار این یکی داشته باشم بدون وجود فامیل و صرفا برای دوستان و حتی شاید غریبه تر ها! xa0 چقدر آخر ترم ها آدم دوست داره همه چیز بره رو...
ادامه مطلب
آنچه که امروز بر من می گذرد، ادامه ی درد های دیروزم است. شاید دیگر آنطور دردناک نیست، شاید دیگر حتی ناله ای را بلند نمی کند، شاید از خاطرxa0ِ همه فراموش شده ، یا به اعماقxa0ِ دوری از ذهن و خاطره رفته باشد. برای من اما، اثرش دستِ کم همچون جای بخیه های مانده بر سر و چانه ام ، واضح و آشکار است. زخم هایی که بر دل می نشیند، تاثیرش را همیشه بر رفتار و افکار و مهم تر و پیش از همه بر احساس آدم می گذارد. شاید هم بسیاری اش به همین سبب است تفاوتxa0ِ منxa0ِ بیست ساله ی امروز تا آن دخترک شانزده ساله ی سه-چها...
ادامه مطلب
یعنی من آدم نمیشممممم! نه می تونم اینجا رو ول کنم و برم پی کارم واسه همیشه و نه وقتی میام درست و تمام و کمال میام و می مونم. زندگیم شده پر از این نصفه نیمه ها. دوستیای نصفه نیمه، روابط نصفه نیمه، درس نصفه نیمه، کار نصفه نیمه و عشق نصفه نیمه. که سعی کردم تا می تونم ازشون خلاص شم. رد شم و برم. ولی آخه این یکی دیگه گذشتنی نیست واقعا! هی می گم بهش می رسم. برمیگردم و از سرمیگیرم بلاگریم رو. واقعا هیچ وقت نمیشه وبلاگ رو از ذهن و زندگی یه بلاگر حذف کرد. و هرچی هم بیشتر میگذره بیشتر میبینم که این واقعا ...
ادامه مطلب
این تابستون یه جورایی از بدترین ها بود!! اولش که با یه عمل کوچیک شروع شد که حدود سه هفته ای خونه نشینم کرد و بعد هم سفری که جوری که فکر میکردم پیش نرفت و برنامه ریزیا و کلاسایی و کارایی که هیچ کدوم اون طور که قرار بود نشد و رفتن تا مرز افسردگی..! و البته تلاش های من برای حال خوب کردن خودم که یه جورایی یک ماهه ی آخر رو بهتر پیش برد و خودم قاطی یه برنامه ی دیگه کردم که خوش گذشت و آشناهای جدید و الان هم شروع کردم بالاخره اندکی فرانسوی آموختن! :دی از نت البته، ببینم تا چه حدی پیش میرم همینجوری. و ال...
ادامه مطلب