شبروان خيال

متن مرتبط با «523 8» در سایت شبروان خيال نوشته شده است

523.

  • نیلوبلاگ

    دیروز اومدم خونه فردا هم برمیگردم خوابگاه! اومدم یعنی کارامو بکنم مانتو هام که میخواستم بیارم خونه بشورم یادم رفت جا موندن!! :| دوشنبه هم یه اردو فرهنگی داشتیم که به شدت فوق العااااااااده ای خوب بود و خوش گذشته با استادای عشق جان و اکیپ پایه ی خودمون! ولی خب حقیقتا الان حس تعریف کردنش نمیاد!xa0 اومدم خونه رفتم اتاقم و در کمال بهت و ناباوری دیدم کاکتوسم مرده.. به کاکتوسم خیلی عشق داشتم.. هفته ی پیش که قبل رفتنم بهش آب دادم سالم بود، حالا که دیدمش، حتی خشک هم نشده، مرده... یه جور متفاوتی عشق بود و...

    ادامه مطلب
  • 518.

  • نیلوبلاگ

    خب... حالا از چی بنویسم... میدونید، الان اینجوری که هندزفری توی گوشمه و آهنگ پلی شده و نشستم روی تخت و با کتاب دفترای دورم و سرم رو کردم تو لپ تاپ وااااقعا یه سیگار میطلبه! بله من بچه ی بدی شدم و چیزی رو تجربه کردم که همه میگن بده و من متاسفانه بدم نیومد!! بعد میخوام بگم که خوابگاه یه امکاناتی داره که خونه نداره ولی خب مگه واقعا توی یه خوابگاه دخترونه چقدر میشه آزادی داشت؟! اصلا مگه توی این جامعه چقدر میشه داشتش؟! و من واقعا نمیدونم چیه این احساس لعنتی که منو بسته به اینجا !! حالا نیاید بگید آزا...

    ادامه مطلب
  • 508.

  • نیلوبلاگ

    _ آیا سرتاسر زندگی یک قصه ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه ی خودم را نمی نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده اند. آرزوهایی که هر متل ساز مطابق روحیه ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.* xa0 یادمه کافه پیانو رو که میخوندم یه جاش می گفت توی هر کتاب داستانی یه جمله ی طلایی هست. xa0 دارم یه چیزایی می نویسم که به خودم قول دادم تا آخر تابستون ان شاالله تموم شه. انگار رسیدم به جاییش که جمله ی طلایی رو نوشتم! xa0 *بوف کور/صادق هدایت...

    ادامه مطلب