شبروان خيال

متن مرتبط با «520 2» در سایت شبروان خيال نوشته شده است

525.

  • نیلوبلاگ

    دوباره نزدیک ژوژمانا شده و دوباره دهن سرویسیا شروووع!! منم که همییییشه ی خدا خوابم میاد :)) با تمام کارای دانشجویی و تکلیفا و.. حالا میفهمم بچای فعال دانشگا مادر چرا همه از دم سنواتین!! :)))) چقدر آدمای خوب چقدر آدمای فعال و دوست داشتنی آدمای پری که آدم ذوق میکنه از دیدنشون و لذت میبره از هم صحبتی شون! :قلب چقدر روحیه آدم خوب میشه با این آدما :) چقدر دوست دارم باهاشون کار کنم و هییی میشینم برنامه...

    ادامه مطلب
  • 526.

  • نیلوبلاگ

    ژوژمانا تموم شد، پشت سرش امتحانا هم به طریق جالبی گذشت! بلافاصله هم یک سفر خیلی خوبی رفتم که دوستان اینستایی شرح خلاصه ش رو توی اینستا دیدن و تازگی برگشتم امشب(دیشب) هم تولد در حالی که فکر میکردم از خاطر خانواده فراموش شده برگزار شد!! ^_^ اما بخشی از سفر هم بود که به علت حضور مادر و نگرانی های مادرانه نمیشد توی اینستا مطرح کرد و طبعا بهترین و امن ترین جا مثل همیشه وبلاگ هست!! :))) خب فکر میکنم تق...

    ادامه مطلب
  • 524.

  • نیلوبلاگ

    آموزش تکنیک ها واسه تصویرسازی رسید به چیزی که من دوست دارم، مدادرنگی! ^_^ البته حالا بعدش باید کلاژ کار کنیم با کلی دردسر و خرج و بدبختی!! :|xa0 قرار یه کتاب پر عکس یا کم عکس کار کنیم برای صفحه آرایی همراه طراحی جلدش که من میخوام یه پرعکس کار کنم با عکس های کار خودم و احتملا اگر بتونم نوشته های خودم! بعد حالا هرچی هم که نمونه میبینم سختمه تصمیم بگیرم دو ستونه ببندم گریدش رو یا آلبوم عکسی!! آخرین نتایج به آلبوم عکسی نزدیک تر بوده! حالا باید بشینم یکم اتود بزنم و عکس انتخاب کنم ببینم چطور بشه :دی ...

    ادامه مطلب
  • 523.

  • نیلوبلاگ

    دیروز اومدم خونه فردا هم برمیگردم خوابگاه! اومدم یعنی کارامو بکنم مانتو هام که میخواستم بیارم خونه بشورم یادم رفت جا موندن!! :| دوشنبه هم یه اردو فرهنگی داشتیم که به شدت فوق العااااااااده ای خوب بود و خوش گذشته با استادای عشق جان و اکیپ پایه ی خودمون! ولی خب حقیقتا الان حس تعریف کردنش نمیاد!xa0 اومدم خونه رفتم اتاقم و در کمال بهت و ناباوری دیدم کاکتوسم مرده.. به کاکتوسم خیلی عشق داشتم.. هفته ی پیش که قبل رفتنم بهش آب دادم سالم بود، حالا که دیدمش، حتی خشک هم نشده، مرده... یه جور متفاوتی عشق بود و...

    ادامه مطلب
  • 521.

  • نیلوبلاگ

    بعد از یک هفته دانشگاه و کارگاه و کار و فعالیت و خستگیxa0ِ در حد مرگxa0ِ آخرهفته، تنبلیم به نوشتن داشت برمیگشت!! :| ولیییی خب ترجیح میدم خودم رو ملزم به نوشتن اینجا بدونم چون تاثیر به سزایی توی حال خوبم داره! ^_xa0^ دوشنبه اینستالیشنمون توی دانشگاه به خوبی اوکی شد و 5شنبه جمعه هم کارگاه انجمنا بود و کلی خوش گذشتگی و دیدار دوست جون و یادگرفتن و برنامه ها xa0کارای پیش رو و همممه چیزای خوب و عالی! به چیزای منفی که همیشه هست هم نمیخوام فکنم و بذارم حال خوبمو ازم بگیره فعلا! ^_^ یعنی من هی میگم یکم ب...

    ادامه مطلب
  • 520.

  • نیلوبلاگ

    جلسه ی یکشنبه افتاد دوشنبه و من از دوشنبه صبح که رفتم شهر دانشگاه یه سره مشغول بودم تا چارشنبه! روز اول که جلسه داشتیم با دوست جون و استاد و گشتن دانشگاه و برنامه ریختنای جدید و دیدن استادایی که بودن و کل دانشکده و مسئولا و دیدن یه سری ورودیای جدید روز دوم هم که رفتیم اتاق جدیدی که واسمون ساختن (واسه انجمنا و کانونا و این ها) که خیلی بزرگ تر بود و یه فرش هم بود که پهن کردیم وسط اتاق که به خاطر خرابی کولر وحشتناک گرم بود و دو نفری نشستیم به آماده کردن کبوترای کار اینستالیشنمون عصرش هم بلافاصله از...

    ادامه مطلب
  • 512.

  • نیلوبلاگ

    اولxa0ِ جوانی، وقتی هنوووز هیچ بخش زندگیت به طور جدی شکل نگرفته؛ یعنی در عین تمام لذتی که از جوانیت میبری، می نویسی و می نویسی و در نهایت، به خاطر اینکه فلان کَسَک ها چه فکرها می کنند و چه حرف ها میزنند نمی توانی در محلی که برایش نوشتی عمومی اش کنی! .... به حقیقت که وبلاگ امن ترین و راحت ترین جا برای انتشار نوشته ها و احساساته. xa0تو فکرم که یک اکانت اینستای دیگه در کنار این یکی داشته باشم بدون وجود فامیل و صرفا برای دوستان و حتی شاید غریبه تر ها! xa0 چقدر آخر ترم ها آدم دوست داره همه چیز بره رو...

    ادامه مطلب