
خب... حالا از چی بنویسم... میدونید، الان اینجوری که هندزفری توی گوشمه و آهنگ پلی شده و نشستم روی تخت و با کتاب دفترای دورم و سرم رو کردم تو لپ تاپ وااااقعا یه سیگار میطلبه! بله من بچه ی بدی شدم و چیزی رو تجربه کردم که همه میگن بده و من متاسفانه بدم نیومد!! بعد میخوام بگم که خوابگاه یه امکاناتی داره که خونه نداره ولی خب مگه واقعا توی یه خوابگاه دخترونه چقدر میشه آزادی داشت؟! اصلا مگه توی این جامعه چقدر میشه داشتش؟! و من واقعا نمیدونم چیه این احساس لعنتی که منو بسته به اینجا !! حالا نیاید بگید آزا...
ادامه مطلب
_ آیا سرتاسر زندگی یک قصه ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه ی خودم را نمی نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده اند. آرزوهایی که هر متل ساز مطابق روحیه ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.* xa0 یادمه کافه پیانو رو که میخوندم یه جاش می گفت توی هر کتاب داستانی یه جمله ی طلایی هست. xa0 دارم یه چیزایی می نویسم که به خودم قول دادم تا آخر تابستون ان شاالله تموم شه. انگار رسیدم به جاییش که جمله ی طلایی رو نوشتم! xa0 *بوف کور/صادق هدایت...
ادامه مطلب
یعنی من آدم نمیشممممم! نه می تونم اینجا رو ول کنم و برم پی کارم واسه همیشه و نه وقتی میام درست و تمام و کمال میام و می مونم. زندگیم شده پر از این نصفه نیمه ها. دوستیای نصفه نیمه، روابط نصفه نیمه، درس نصفه نیمه، کار نصفه نیمه و عشق نصفه نیمه. که سعی کردم تا می تونم ازشون خلاص شم. رد شم و برم. ولی آخه این یکی دیگه گذشتنی نیست واقعا! هی می گم بهش می رسم. برمیگردم و از سرمیگیرم بلاگریم رو. واقعا هیچ وقت نمیشه وبلاگ رو از ذهن و زندگی یه بلاگر حذف کرد. و هرچی هم بیشتر میگذره بیشتر میبینم که این واقعا ...
ادامه مطلب